الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
787
إحياء علوم الدين ( فارسى )
حركت نگر . و تو حركت آن احساس نكنى ، تا كار به زودى ادراك حركت رسد « 135 » . و ليكن شك ندارى كه در لحظهاى مقدار عرض ستارهاى برود ، چه زمان از طلوع اول جزء از ستارهاى [ تا ] تمام آن اندك است ، و آن صد بار چند زمين است و زيادت ، پس فلك در اين لحظت زيادت از صد بار چند زمين بگشته باشد . همچنين دايم بگردد و تو از آن غافل . و بنگر كه چگونه جبرئيل - عليه السلام - از زودى حركت او عبارت كرد ، چون پيغامبر او را گفت : هَل زالَتِ الشَّمسُ ؟ اى ، خورشيد بگشت ؟ گفت : لا ، نَعَم . پيغامبر گفت : چگونه « لا و نعم » [ 588 ] گفتى ؟ گفت : تا « لا » بگفتم خورشيد پانصد ساله راه برفت . پس بنگر در بزرگى شخص « 136 » او و سبكى حركت او ، پس قدرت آفريدگار حكيم كه چگونه صورت آن را با وسعت اطراف در چشم با خردى آن ثابت گردانيد تا بر زمين بنشينى و چشم سوى او بگشايى و كل آن را بينى . پس در اين آسمان با بزرگى آن و بسيارى ستارگان منگر ، بلكه در آفرينندهء آن نگر كه چگونه آن را بيافريد ، پس نگاه داشت آن را بى عمادى كه آن را بينند ، و بى علاقتى كه بدان فرود آيد . و همه عالم چون يك خانه است و آسمان سقف آن . پس عجب از تو كه در خانهء توانگرى روى ، و آن را مموّه « 137 » بينى به زر و [ مزوّق ] « 138 » به رنگها ، پس تعجب تو از آن منقطع نشود و هميشه آن را ياد آرى ، و همه عمر خوبى آن را صفت كنى . و « 139 » تو هميشه در اين خانهاى ، و در زمين و سقف و هواى آن ، و عجايب متاعها و غرايب جانوران و بدايع نقشهاى آن مىنگرى ، پس در آن حديث نگويى و به دل خود سوى آن التفات نكنى . پس اين خانه كم از آن خانه نيست كه آن را صفت كنى ، بلكه آن خانه جزوى از زمين است كه از أخس جزوهاى اين خانه است ، و مع هذا در او ننگرى . آن را سببى نيست مگر آن كه خانهء پروردگار تو است كه منفرد است به بنا كردن و آراستن آن . و تو نفس خود را و پروردگار خود را و خانهء پروردگار خود را فراموش كردهاى و به شكم و فرج خود مشغول شدهاى ، جز شهوت خود يا حشمت خود انديشهاى ندارى . و غايت شهوت تو آن است كه شكم خود را پر كنى ، و « 140 » نتوانى كه عشر آن بخورى كه ستورى خورد . پس ستور به ده درجه فوق تو باشد . و غايت حشمت تو آن است كه ده كس يا صد كس از معارف روى به تو آرند و به زبان پيش تو نفاق كنند و اعتقادهاى بد در حق تو پنهان دارند . و اگر در دوستى تو راستگوى باشند ، سود و زيان و مرگ و زندگانى و بر انگيختن از آن تو و از آن ايشان به دست ايشان نيست . و در شهر تو از توانگران جهودان و ترسايان كسى باشد كه جاه او زيادت از جاه تو بود ، و تو مشغول شدهاى بدين غرور ، و غافل از نگريستن در جمال ملكوت آسمانها و زمين ، پس ، از تنعم به نگريستن در جلال مالك ملك و ملكوت . و مثل تو و مثل عقل تو نيست مگر چون مورچهاى كه
--> ( 135 ) تا چه رسد كه سرعت آن را دريابى . ( 136 ) شخص ، تن ، جرم ، كالبد . ( 137 ) مموّه ، زر اندود . ( 138 ) مزوّق ، منقش ، آراسته . نسخهء قاهره : مروّق . ( 139 ) و حال آن كه . ( 140 ) و حال آن كه .